عاشق چشم تو از جای خودش پا بشود

عاشق چشم تو از جای خودش پا بشود

پیش چشم همه نگذار که رسوا بشود

بایدم گرم بگیری و بخندی با من

تا که آن عشق تو بهتر به دلم جا بشود

#شریف_حیدری

گر چه نقّاشم رخِ دلبر کشیدن مشکل است

گر چه نقّاشم رخِ دلبر کشیدن مشکل است

یار خود را بی‌گمان در بر کشیدن مشکل است

ش‌حیدری

گفتم اسیر چشم تو ام، صد بهانه ساخت

گفتم اسیر چشم تو ام، صد بهانه ساخت

تا رفت، مثل مرغک بی آب و دانه ساخت

در گوش دل نوای خوش آهنگ تو رسید

اینگونه در وصال تو با من زمانه ساخت

یک یک غزل به وصف تو گفتم، شنیده‌ای؟

این شاعر از تو گفت و هزاران ترانه ساخت

در چشم تو هزار و یک امّید دیده‌ام

دانی که این امید، مرا خود سرانه ساخت

دست از سرت نداشته بر در خیال خود

انگشت خود به زلف پریش تو شانه ساخت

پر می‌کشد به سوی تو انگار، مرغ دل

رویای تو به مرغ دلم آشیانه ساخت

گفتم چو شعر، با لب پر خنده زد سخن

اما به وصف خود غزلِ عاشقانه ساخت

#شریف_حیدری

آوای دل

۱۴۰۵/۰۶/۰۲ اصفهان

مرا زندان به آغوشت نمودی

به #گرمای تنت عادت نمودم

به جان جان گفتنت عادت نمودم

به سوی من #نگاهت عاشقانه‌است

به هرسو جستنت عادت نمودم

#شریف_حیدری

مرا #زندان به آغوشت نمودی

گرفتار دو خرگوشت نمودی

#نگاه آتشین از پشت دیوار

نمودی مست و مدهوشت نمودی

#شریف_حیدری

دری سرا

با برگ درختان خزان همسویی

با #برگ #درختان خزان همسویی

با دردِ جانکاه زمان همسویی

در کشور خسته از غمِ جنگ چو من

هرکس که شده دل نگران همسویی

#شریف_حیدری

دری سرا

دل اسیر زلف تو، شد کار دل دلواپسی

دل اسیر زلف تو، شد کار دل دلواپسی

دیده بر در دوخته‌ام کی کنارم می‌رسی؟

گر بیایی ای نگارم فرش راهت می‌کنم

فرش قرمز یا گلِ یاس و گلاب و اطلسی

در تمنّای وصالت روز و شب کوشیده‌ام

از غم هجران تو پیچیده‌ام در خود بسی

چشم تو چون آب دریا، آسمان باشد دلت

در نگاه عاشقم پاک و زلال و اقدسی

گر خَلَد خاری به پایت بی‌قرارت می‌شوم

می‌دهم جان را اگر در چشم تو افتد خسی

در خیالم جای تو گردیده داری کی خبر؟

حبس‌ کردم در نگاهم، شد برایت محبسی!

از خیالم کِی‌رود تصویر رخسار مه‌ات؟

کی کنارم می‌رسی، شد کار دل دلواپسی؟

#شریف_حیدری💚

شنبه ساعت ۲۲

ایران-اصفهان

۱۴۰۵/۰۵/۳۱

در بداهه سرایی کلبه‌ی صاحبدلان در واتساپ و تلگرام و گروه عاشقانه‌های اشرف در فيس‌بوک برنامه شماره ۲۶۹ سروده شده است.

گذشت ایام دوری از کنارم سر در آوردی

گذشت ایام دوری از کنارم سر در آوردی

خوشا چون که به دشت لاله‌زارم سر در آوردی

تو را از دور می‌دیدم خیالی، آمدی اما

درون چشم سرمست و خمارم سر در آوردی

نشستم تا به پهلویت، گره از دل گشودم یار

تو را دارم چنان دوست از شعارم سر در آوردی

به چشمانت زدم زل، از نگاه من تو فهمیدی

به چشمان قشنگت سردچارم سر در آوردی

نسشتم روز و شب‌ها روبرویت راز دل کردم

و از این که تو را من دوست دارم سر در آوردی

چنان بازش نمودی گوش قلبت را عزیز دل

که حتی از تمام ابتکارم سر در آوردی

مرا کردی چنان آشفته‌ات ای‌ماه من ناگاه

گشودم تا دهن، از اقتدارم سر در آوردی

تو باشی هر کجا باشم لبم خندان، دلم شاد است

نباشی بی‌گمان تحت فشارم سر در آوردی

تنم یخ زد بهار نو جوانی‌ام گذشت اما

به سرمای زمستانم، بهارم سر در آوردی

#شریف_حیدری

۱۴۰۵/۰۵/۲۵

اصفهان

عصر یکشنبه

https://t.me/Sharif_Haidari

https://sharifhaidari.blogfa.com/

ادامه نوشته

بیا بنشین دو تا لیوان چای تازه آوردم

بیا بنشین دو تا لیوان چای تازه آوردم
بیا بشنو برایت قصه‌های تازه آوردم

اگر چه زندگی سخت است، برای حل مشکل‌ها
هزار و یک ره و مشکل گشای تازه آوردم

بیا دست جدای را جدا از ریشه‌ی آن کن
که تا با هم دگر باشیم، دعای تازه آوردم

از اقیانوس چشمان پر از موجت به لنگرگاه
رسانم کشتی‌ام را ناخدای تازه آوردم

برای ارتش مویت، که در هرسو پریشان است
چو انگشت خودم فرمانروای تازه آوردم

بیا بنگر لباس نو خریدم کن به تن اما
برای هر دو دست تو حنای تازه آوردم

رسید ایام پیری ناگهانی پشت ما قوز است
برای هر کدام خود عصای تازه آوردم

خیالی دوست می‌دارم، تمام وصف هایت را
به شعر خود برای خودنمای تازه آوردم

بیا بشنو غزل از من که در شهر خیال تو
به زحمت از دهستانم هوای تازه آوردم

#شریف_حیدری
۱۴۰۵/۰۵/۲۳ اصفهان
بداهه سرایی دری سرا
بیت نمونه:
بیا بنشین کنارم حرف‌های تازه آوردم
از آن سوی جهان آب و هوای تازه آوردم
سیامک کیهانی

دلم بردی تو با شیرین زبانی

مثال لاله و سوسن بمانی

كنارم شادمان حتمن بمانی

همیشه از خدا خواهم برایم

تو چون روح و روان و تن بمانی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به هر سو می‌روم آن سو روانی

مرا کردی اسیر بد گمانی

یقین کردم کنی درگیر دامت

مرا آخر به سویت می‌کشانی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم بردی تو با شیرین زبانی

گلابی یا بهار بی خزانی

گرفتی در دلم جا، در نگاهم

تو چون خورشید و ماه آسمانی

#شریف_حیدری

در پای من احساس دویدن مانده

در چشم من آرزوی دیدن مانده

ای عشق چگونه دل ربایی کردی

در عمق دلم میل رسیدن مانده

#شریف_حیدری

دری سرا

۱۴۰۵/۰۵/۲۲